|
مرا دریاب ای رویای خیس من مرا دریاب صدای قلبت آهنگ زندگی من است نفس هایت لحظه های عمر من است مرا دریاب ای دوست مرا که از تو گریزی نیست... به فریادم برس که فریادم زلال عشق را می طلبد من از تو تو را نخواهم من از تو عشقت را نخواهم من از تو نفس می خواهم! نفس بکش ای دوست من زنده بمانم نفس بکش ای یار من تازه بمانم مرا به حال خود بگذار و برو برو که غمت مرا توان زندگی بخشیده این برایم کافیست... برو که سکوتم به صدا در نیاید مرا رها کن که دگر حتی خدای عشق به حال شبهای غم زده ام به ناله و زاری در نیاید...
چرا از وقتی که گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت و کودکی ما ن را فراموش کرده ایم؟
چرا تمام سادگی ها و لطافت ها را در صندوقچه ی خاطرات گذاشته وبه بایگانی ذهن سپرده ایم؟ چرا از وقتی که به ما گفته اند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکی مان ساده وبی ریا محبت کنیم؟ چرا اینقدر قیافه ی رسمی به خود گرفته ایم؟ چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم؟ چرا روزهای لطیف کودکیمان را فراموش کرده ایم؟ بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم!بگذاریم کنجکاوی کند کشف کند پیروز شود گریه کند بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی بر احساسهایمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گریه کنیم مثل آن روزها نفسی تازه کنیم مثل آن روزها بیایید آرزو کنیم آرزوهای بزرگ و بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچگاه بزرگ نشود... ؟
.... روزگاریست در این کوچه گرفتار توام با خبر باش که در حسرت دیدار توام گفته بودی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که بیمار تو ام ؟
زندگی فاصله ی امدن و رفتن ماست شاید آن خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی ماست ؟
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم ؟
دو چشم مه گرفته ام به اسمان نمی رسد
نشان بی نشانه ها بی نشان نمی رسد غروب و باز پنجره غزل غزل صدای تو ببین صدای خسته ام به اسمان نمی رسد و باز فصل زمزمه ترانه ای برای تو اگر چه این ترانه ام به عاشقان نمی رسد ببین که باز منم قلم قلم به نام تو بیا که سهم این قلم به دیگران نمی رسد چگونه ای که در قلم به داد من نمی رسی ببین چگونه داد من به دادمان نمی رسد ؟
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم که به راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم به تو ای فرشته ی من گل من ترانه ی من که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من چون تو در بوم نباشی غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم... ؟
در این دنیا همه می خواهند عاشق باشند
عشق احساسی نیست که بتوان ان را ساده انگاشت! عشق احساسیست که باید ان را گرامی داشت به بار اورد و از ان مراقبت کرد عشق دلیل زندگیست عشق درک یکدیگر شنیدن حرف یکدیگر و پشتبانی از یکدیگر و شاد بودن در کنار یکدیگر است ؟
چون به دیدار دوست می روی دیدار را دریاب
کسی چه می داند؟ شاید فرصتی دیگر دست ندهد! ان گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت درست همان گذشته شکفته است که ازارت خواهد داد همان چیزی که می خواهی بگویی و نمی توانی کسانی هستند که ارزو دارند به کسی بگویند دوستت دارم و سالها دو دلند و این بر زبان نمی رانند روزی می رسد که او رفته است و عاشق می گریدو فریاد می کند: نتوانستم به او بگویم دوستش دارم!
من از بی کسی های بی انتها میان حریقی ز هزیان وتب
به دنبال دستی پر از سادگی تو را یافتم در نفس های شب برای عبور از دل بی کسی شدی تکیه گاهم شدی مرحمم تو را خواستم شک نکردم به عشق اگرچه پر از ایه های غمم غریبی مکن با من شب زده مرا با خودت به رویا ببر کمک کن که بگذارم این بغض را کنارت برای ابد پشت سر زمانی که غمگین ترین می شوم پر از بی پناهی بیشه غروب برایم تویی فرصت زندگی تویی بهترین فصل یلدای خوب برای بریده نفس های من برای قدم های لرزان من تویی فاتح مرز دلواپسی تویی حرف اغازو پایان من! ؟
ای پیچک تو بپیچ به پای آن کس که
هر لحظه به یادش بودم ای شمع تو بسوز به یاد آن روز هاییکه در انتظارش بودم ای گل تو بخند به آن شبهایی که غصه دارش بودم ای نور تو بتاب به آن نگاهی که در آرزویش بودم ای باد تو برقص به آن صدایی که در سکوتش بودم ای سنگ تو بشکن لاکی را که با زجر درونش بودم
|
About
Home
|